سلام .
ساعت 12:30 شب . یکی از دوستانم دیروز در نمایشگاه از سفیدی چشمم عکش گرفت و گفت یک رگش خونی شده یعنی فشار چشمت بالاست .
نوشتنت هم که نمیاید . زور که نیست باید بیاید .
یکی از همین روزهای سخت به خودت ناگهان گفتی :" بروم یک کاری کنم بازنشسته شوم !" حالا فکرش را بکن که از لحاظ اداری هنوز زیر ده سال برایت حساب کرده اند...
مهم نیست اما .
مهم این است که گاهی دلت می خواهد بکنی و پرواز کنی .
پرواز هم نکنی . از اینکه تمام آرزوهایت و کارهای مورد علاقه ات را در نیمه های شب باید انجام بدهی و به فردا ها و فرداها بیندازی و گمان کنی که مثل نوح نبی عمری هزار ساله داری ...غصه ات می شود و بعد به وبلاگت که نگاه می کنی و می بینی حتی یادداشت های دلی ات هم کم شده گزارشهای دلی ات به صفر رسیده . احساس میکنی در نقطه صفر مرزی هستی ..حالا فرقی نمی کند چند نفر از عالم یا از همین دوروبر خودمان مثلا همین "باشگاه خبرنگاران " جوان دلشان میخواهد یله بزنند روی صندلی ای که تو از آن گریزانی گاهی ....
کارها که یکنواخت می شود .
عشق ها که پر می کشند .
عاشقانه کار کردن جای خودش را می دهد به از روی وظیفه کار کردن .
درست مثل نماز خواندن های ماست که بدویم قضا نشود ...
زندگی ما پیچیده نیست . می شود خیلی راحت با شادی . از کنار خیلی چیزها گذشت . با سبکی . مثل کبوترهای سفید . حتی نامه هم به نوک منقارت نگیر ....قوقویی کنی و پر بکشی . به شرط آنکه نگویی به شرط آنکه .....به همین دوازده و نیم شب هم قانع باشی برای اینکه یک قدم برداشته ای در این مرداب سخت یکنواختی و روزمرگی و کارهای از روی غم نان و عشق به کاری که دوستش داری اما آزارها و خستگی هایش هم گاهی فراری ات میدهد . هیچ کس مقصر نیست ...
دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد
که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد ....
امروز به یکی از دوستانم که خیلی از او ممنون هستم به خاطر نقطه عطفی که درزندگی ام در سال جدید ایجاد کرد گفتم :
ما گاهی مثل سیندرلا هستیم . ساعت 12 شب از قصر شاهزاده در رفت که مبادا لباسهایش کهنه شود . باید ساعت 4 و 5 و وقتی که خیلی کارکرده ایم بزنیم بیرون و حتی شده زیر پتو قایم شویم مبادا که سوتی بدهیم و عصبانی شویم و خستگی ها را سر دیگری خالی کنیم و به قول سهراب کاری کنیم که به قانون زمین بربخورد .
یک خبرنگار خوب اول از همه باید متعادل کار کند .تراکتور بازی را دوست ندارم . نمایشگاه کشتزار من است ولی از این همه بذرهای کاشته و درختان نروییده خسته ام . آیا واقعا این همه بازدید کننده کتاب میخرند؟ اگر ما ملت انقدر عشق کتاب هستیم پس چرا وضعیت درک و شعور جامعه باسوادمان این است چه برسد به جامعه کم سواد...راستی یادم نبود ...نباید بگویم ای کاش . شب بر شما خوش به امید روز.


ت . نمیدونم برای سن شما مناسب هست یا نه اما برای سن من که مناسب بود
و در تمام مدتی که روی این کتاب کار میکردم از دست این بچه لاغری که خاطرات مدرسه اش رو نوشته بود مدام میخندیدم....