درباره نویسنده
میترا لبافی
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • میترا لبافی
صفحات اختصاصی
  • تست دو
  • جاودانه ها
  • یه حرفایی
  • کد آهنگ آینه فریدون
  • کد موسیقی تقدیر یک فرشته
  • کد موسیقی من چقدر خوشحالم
  • کلیک کنید
مطالب اخیر
  • تبریک به خانواده سینما ...
  • همیشگی ...
  • چهل تکه
  • خاطره بازی !
  • یک ایمیل ....
  • عشقی که تو از آن هیچ نمی دانی
  • قهرمانی که سهم ما را می دهد
  • پینوکیو ...پینوکیو...
  • زندگی تا دم مرگ...
  • یه حرفایی ...
  • برای زنده بودن دلیل آخرینم باش ...
  • بوی کاغذ و سیگار و کتابهای ممنوع
  • امواج ...
  • چشمان باز تمام بسته
  • من بودم و بنفشه ها یه پشت بوم یه خاطره ...
  • هر دوره از زندگی مثل لایه های پیاز در هم فرورفته است...
  • عصر پرگناهی ...
  • خاطرات خبرنگاری
  • برای ورود به وبلاگ کوچه خوشبخت در ایام ماه رمضان روی عکس زیر کلیک کنید
  • گنجشک و خدا
  • یک دیالوگ
  • وقتی که ورود آقایان ممنوع نبود !
  • بادها برای که می وزند ...
  • خنداندن مردم سخت تر از گریاندن آنهاست
  • من مسئول گلم هستم ...
  • بچه های سینما صحرا
  • دو دیالوگ
  • ای که سالهاست در خوابی ...شاید این چند روز دریابی ....
  • سردبیر خوب ایرانی کیست ؟
  • لحظه سهم من از تاریخ است
کلمات کلیدی مطالب
  • زندگی (٧۱)
  • کتاب (٢٤)
  • رسانه (٢٠)
  • فروغ فرخزاد (٩)
  • سینما (٧)
  • کاریکاتور (٤)
  • کامران نجف زاده (٤)
  • دانلودها (٤)
  • سهراب سپهری (۳)
  • خسروشکیبایی (۳)
  • احمدی نژاد (٢)
  • download (٢)
  • به رنگ ارغوان (٢)
  • دانلود داستان (٢)
  • زتذکی (٢)
  • انید بلایتون (۱)
  • محسنیان راد (۱)
  • میرفخرایی (۱)
  • مهدی آذریزدی (۱)
  • بیلی وایلدر (۱)
  • خاطرات دهه شصت (۱)
  • دانلود ها (۱)
  • سفرنامه نجف (۱)
  • chaplin (۱)
  • برنامه پارک ملت (۱)
  • فوتبالیستها ا ردشیر منظم (۱)
  • جینا دانلودها (۱)
  • پینوکیو دوبله کارتون (۱)
  • دوبله کارتون ناهید امیریان (۱)
  • ترجمه ترانه ماساری (۱)
  • سالهای دوراز خانه (۱)
  • محمدمطیع (۱)
  • گل آقا (۱)
  • خزر معصومی (۱)
  • روز خبرنگار دانلود (۱)
  • خبرنگاری پژوهشی (۱)
  • دانلودها(جلال آل احمد) (۱)
  • عرفان ایرانی (۱)
  • عید فطر و شاعران (۱)
  • استرالیا (۱)
  • انتخابات (۱)
  • شریعتی (۱)
  • نوستالژی (۱)
  • جلال آل احمد (۱)
  • مهران مدیری (۱)
  • قیصرامین پور (۱)
  • قهوه تلخ (۱)
  • دا (۱)
  • میرحسین موسوی (۱)
  • کره شمالی (۱)
  • داستان کوتاه (۱)
  • تلویزیون (۱)
  • یانگوم (۱)
  • حمید نعمت الله (۱)
  • روز خبرنگار (۱)
  • فازی لاجیک (۱)
  • سوسن تسلیمی (۱)
  • real love (۱)
  • سلطان و شبان (۱)
  • massari (۱)
  • فریدون آسرایی (۱)
  • دانلود ها ( مهران مدیری) (۱)
  • اصغرفرهادی (۱)
  • شیخ صنعان و دخترترسا (۱)
  • دانلودها(کتاب دا) (۱)
  • مناطره (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
دوستان من
  • کامران نجف زاده
  • حميد امامی
  • برگ جهان
  • محمد دلاوری
  • دکتر محکی
  • کافه رادیو
  • چیستا یثربی
  • خزر معصومی
  • وبلاگ خاله هما
  • ملك عاشقي
  • آرزو محمدي
  • آقای روحانی نژاد
  • حلقه ملكوت
  • فتو بلاگ من
  • انتشارات شهر قصه
  • اميري عکاس
  • کتابهای خوب
  • دوربين دات نت
  • تصويرگر کودکان
  • بهرام عظيمي
  • تازه های اینترنت
  • يونس شکر خواه
  • فریبرز فرید افشین
  • حسن قاسم زاده
  • سايت دانلود کتاب
  • سایت بچه های ایران
  • محمد حسين رنجبران
  • نوشتم نوشتی نوشت
  • ماهنامه شهرزاد
  • محمد علی بنی اسدی
  • کتابخانه تخصصی کودکان
  • طراحی وب سایت
  • سايت خانه ادبيات کودک
  • سردبیر رادیو
  • فیلمبردار رئیس جمهور
  • بانک اطلاعات ادبیات کودکان ایران
  • آقای یویسفی
  • احسان ناظم بكايي
  • دکتر شریعتی
  • اسدالله امرايي
  • Children‘s Literature in Education
  • بيست و پنج فريم
  • آدم
  • http://www.asha.ir
  • قاصدک
  • نرگس محمدی
  • کوهنوردی
  • نرگسی
  • وحید بهروز
  • نازنین
  • مهدیه پوریادگار
  • آبجی سمیه
  • وبلاگ هوریا
  • اردیبهشت
  • روزنامه نگار
  • دژپل
  • الهام وفا مهر
  • http://www.iranianmail.ir/
  • مجله اينترنتي ايران
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر




Upload Music
كوچه خوشبخت
تبریک به خانواده سینما ...
نویسنده: میترا لبافی - ۱۳٩٠/۱٠/٢٦

حتی اگر بعضی ها نخواهند ...تبریک به خانواده سینما .

حتی اگر  دو روز دیگر فرهادی هم عوض شود ...فعلا تبریک به خانواده سینما .

حتی اگر جدایی نادر از سیمین برای برخی ها هنوز جای شک داشته باشد . ..تبریک به خانواده سینما .

حتی اگر فرهادی کراوات زده باشد..اگر تمام جوایز تمام جشنواره های دنیا سیاسی باشد . اگر جان به جانش کنی به قول بزرگی اساس سینما کفر است . اگر بعضی ها خوشحال باشند که فرهادی در این مراسم با هیچ زنی دست نداد . و خانم های مبتذل از پشت فرهادی در رفتند تا در قاب تصویر نباشند ........

تبریک به خانواده سینما

به خاطر اعتماد به نفس و اقتدار فرهادی وقتی که تمام چهره های معروف سینمایی را پس زد و روی سن رفت .

به خاطر کلمات آرام و با طمانینه ای که سرشار از غرور وعزت نفس بود .

به خاطر اینکه برنده شدنش دست کمی از برنده شدن فوتبال ایران در جام جهانی نداشت اگر فهمش را داشته باشیم .

به خاطر اینکه وقت جایزه گرفتنش ملت ایران را فراموش نکرد و ثابت کرد او فیلمسازی نیست که از جشنواره ها غره شود و بشود شبیه همانهایی که از تبدیل شدن او به آنها هراس  داریم .

به خاطر آن جملات سحرانگیزش :" مردم ایران صلح دوست هستند." یعنی اینکه آنها را بشناسید چنانکه هستند نه چنانکه این همه سال شنیده اید .

به خاطر اینکه فیلمش رقیبان گردن کلفتی داشت .

به خاطر اینکه سینمای اخلاقی و سالم و فلسفی ایران را برعرش نشاند .

به خاطر اینکه ثابت کرد فیلمش از یک کشور عرفانی اشراقی آمده است .

به خاطر بودنش .

...................................................................................................................

چند روز بعد ....

وقتی به طور تصادفی این عکس فرهادی را در یکی از سایت ها دیدم با زیر نویس خبرگزاری مهر که انگار پشیمان شده و زود برش داشته بود...و در همان یک لحظه ، سایتها روی هوا زده بودند...برای جستجوی عکس های بیشتر سرچ کردم و دیدم نود درصد نتایج جستجو ، نشان داد که سایتهایی که عکس فرهادی را در فرودگاه گذاشته بودند فیلتر شده اند!!!!!!!!!!!!!!!!!فقط یک سوال :" چرا"

نظرات ()



همیشگی ...
نویسنده: میترا لبافی - ۱۳٩٠/۱٠/٢۳

.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آری این آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست ...

                                                                           فروغ فرخزاد 

نظرات ()



چهل تکه
نویسنده: میترا لبافی - ۱۳٩٠/۱٠/۱۱

 

گفت : "این روزها یاد گذشته می کنی؟ نکند داری تمام می شوی ؟"

-she said not to go there

آمدم بگویم کلمات انگلیسی گاهی روی سرمان هوار می شود که فکر کردم برگهای پاییز مثل چیپس زیر پایمان صدا می کند ...چیپس ! خودم مچ خودم را گرفتم .

گفتم :" دلیلش ساده است . گذر عمر ..."

گفت:" از کی تا حالا رمانتیک شده ای ؟ "

باز آمدم بگویم انقدر کلمات انگلیسی برای چه ؟ خوب بگو احساساتی ....بعد رفتم توی فکر که احساساتی هم خودش احتمالا ریشه عربی دارد بعد رفتم سراغ کلمه احتمالا ...که سرچهار راه رسیده بودیم .

گفت:" بیمارستان شریعتی!"

اولین تاکسی !خود رو مسافر بر(لابد )! جلوی پایمان نگه داشت. سوار شدیم . ساکت ماندم .

گفت:" چقدر بعضی ها حرف در بیارن ..." و گفت  و گفت  و بعد هم که دست داد و پیاده شد . 

به خودم گفتم : " زندگیم شبیه تکه های پاره پوره  پارچه ای است  که باید یک روز سر فرصت آنها را به هم بچسبانم. نمی خواهم از آن چهل تکه های مادر بزرگ باشد که  حالا به این نتیجه رسیده اند  خودش هنر بزرگی است .

در این چهل تکه ، هارمونی هم نمی خواهم . هنر کنم به هم وصلشان کنم .

نگوییم هارمونی بگوییم هماهنگی . نگوییم ریتم . بگوییم ضرباهنگ .حالا هرچه هست ...

پیاده که شدم  فهمیدم  این جمله هم مال خودم نبود ، مال فیلم هامون بود "باید      تکه های پراکنده زندگیم را به هم بچسبانم .علی ..علی ..علی عابدینی کجایی ؟ علی مولای من ..آقای من ..."

"علی ، را دوست داشت. علی هم دوستش داشت ."(این دو جمله هم که مثل مشق های دوره مدرسه شد . یکی را باید با قرمز بنویسم یکی را با مشکی : علی را دوست داشت (نقطه سرخط) علی هم دوستش داشت .(نقطه تمام )

 وقتی پیاده می شد ملاحظه اش را کردم . می دانستم خسته است و دل و دماغ ندارد . علی که بالاخره ازدواج کرد و خودش هم دوباره ازدواج می کند یا می افتد دنبال اقامت یک کشور را گرفتن و  ...اصلا برای چه می خواهی بدانی . از همان سوداهای همیشگی است . سودا...

و راستی سودا یعنی لکه سیاه ؟اینجا که یعنی جنون . شاید...

هجده سال قبل می گفت : " دیوانه علی ام."( هجده سال قبل سودای علی را در سر داشت .)

یک برگ زیرپایم صدا کرد. مثل چیپس .

she said not to go there'

گفت : "این روزها یاد گذشته می کنی؟ نکند داری تمام می شوی ؟"

آمدم بگویم کلمات انگلیسی گاهی روی سرمان هوار می شود که فکر کردم برگهای پاییز هم که مثل چیپس زیر پایمان صدا می کند ...چیپس ! خودم مچ خودم را گرفتم .

"علی عابدینی ..علی ..علی ..."

وقتی از سینما برمی گشتیم،این دیالوگ هامون را مدام زمزمه می کرد و گاهی در پیاده رو بلند میگفت . از آن جلب توجه کردن های  هجده سالگی . آنهایی که سر سودایی دارند...راستی چرا یادم نمی آید . نکند سودا به معنی سفید باشد ؟ اگر اینطور باشد باید کلمه دیگری را جایگزینش کنم .سیاه یا سفید ...وقتی از سینمابرمی گشتیم...

 چترش را باز و بسته می کرد و بی هوا می گفت : " علی علی.... علی عابدینی ..."

با همان لحن در گلو شکسته خسرو شکیبایی.

من می  گفتم : " هیس ! یواشتر! چقدر رمانتیک شده ای "

می گفت: " نگو رمانتیک! بگو احساساتی !"

یادم آمد ... سودا ، یعنی" سیاهی که از سردی و خشکی پدید می آید."

مونث اسود ، سیاه .

 

 

نظرات ()



خاطره بازی !
نویسنده: میترا لبافی - ۱۳٩٠/۱٠/۸

دفتر کار حمید نعمت الله ، در خیابان خواجه نظام است . صدابردارمان میگوید:" برای وضعیت سفید می روید؟" بعد می گوید:" نعمت الله در این فیلم خاطره بازی کرده !"

خاطره بازی ! اولین بار است که می شنوم . ما جماعت احساساتی کمتر از این کلید واژه ها داریم . ما می گوییم :" نسل من " ، " نوستالژی" ، ما خاطراتمان را دوست داریم . دوست داریم ؟ می پرستیم ! لبخندی می زنم به خودم و تمام نوشته هایی که پشت سرگذاشته ام . خاطرات ما برای نسل های بعد چه اهمیتی دارند ؟ حتی برای نسل قبل . آنها با خاطرات خود سرخوشند ...و ما خاطره بازی خودمان را داریم ...

حمید نعمت الله  از آن دست آدمهایی است که بعد از یکی دو جمله مصاحبه، حتما دوست داری با او عکس بگیری . وضعیت سفید

 

 

 

تلخ هست و نیست . فکر می کنم آقای مقدم دوست ، مکمل او بوده که فیلمنامه اش را نوشته و همکاران خوبی هستند .می گوید که اسم وبلاگش چسب زخم است !!!!و من هنوز مات این اسم عجیب و جالب هستم .

ما هنوز عادت به تنهایی نداریم .

ولی چه خوب یادمان است . شبهایی که برق  می رفت و دلت می سوخت که چرا یک قسمت اشین را از دست داده ای . شبهایی که با صدای ضد هوایی   می خوابیدی و به خودت می گفتی این موشک محال است روی سر من بیفتد .

.بعد که صدایش را می شنیدی از  وجدان درد اینکه جانت را انقدر دوست داشته ای  شروع به دلسوزی می کردی  که : پس  امشب کدام خانه  را ویرانه کرده ؟

ما پایتخت نشین ها ادعایی نداریم . برای ما جنگ به معنای کوپن بود و ترس از موشک و زیر راه پله دویدن و شیشه های چسب زده و مردمی که مهربان تر از همیشه بودند و مدرسه های تق و لق .

ما بین این همه دلتنگی زندگی را پیدا کردیم و خاطراتمان را به زیبایی هرچه تمامتر ساختیم . حتی اگر برای عده ای خاطره بازی باشد و برای عده ای اصلا مهم نباشد .

این همه ارزشش را داشت که یک روز ، به پیشنهاد کامران نجف زاده که خودش خدای خاطره بازی است از جایت بلند شوی و به خیابان بروی و این گزارش را تهیه کنی و تقدیم کنی به همه کسانی که دوست ندارند برای دلتنگی هایشان تاوان بدهند . دوست دارند خاطراتشان را به همان زیبایی زنده نگه دارند ...حتی اگر ...حتی اگر آن خاطره ها عاقبت نداشته باشند ...سهم ما از آن همه خاطره شاید چیزی نبوده به جز این تب .

این تب را تقدیم می کنم به همه خاطره بازها .

و به نجف زاده گرامی که بعد از مدتها انگیزه گزارشی را در من زنده کرد که دوستش داشتم.

 با سپاس بیکران از آقای مقدم دوست فیلمنامه نویس وضعیت سفید که باهمه گرفتاری هایش خاطره انگیز ترین مصاحبه هایم را هماهنگ کرد وکارگردان محترم "حمید نعمت الله"  به این امید که  انگیزه هایش را زنده نگه دارد  و فیلم هایی بسازد مثل بوتیک و بهتر از آن .

دانلود گزارش خاطرات دهه شصت

 

 

نظرات ()



یک ایمیل ....
نویسنده: میترا لبافی - ۱۳٩٠/٩/٢٤
سرما بیداد می کند . و من یک دانشجوی ساده با پالتویی رنگ رو رفته ، در یکی از بهترین شهرهای اروپا ، دارم تند و تند راه میروم تا به کلاس برسم . نوک بینی ام سرخ شده و اشکی گرم که محصول سوز ژانویه است تمام صورتم را می پیماید و با اب بینی ام مخلوط میشود .دستمالی در یکی از جیب ها پیدا می کنم و اشک و مخلفاتش را پاک می کنم و خود را به اغوش گرمای کلاس میسپارم .
استاد تند و تند حرف میزند، اما ذهن من جای دیگری است . برف شروع میشود، آنرا از پنجره کلاس میبینم و خاطرات مرا میبرد به سالهای دور کودکی .....
 
یاد لبو های داغ و قرمز که مادر می پخت و از ان بخار بلند میشدو حالا دختری تنها و بی پول و بی پناه که در یک سوییت ؟؟ دوازده متری زندگی میکند و با کمک هزینه 300یوری دانشگاه باید زندگی کند و درس بخواند . این ماه اوضاع جیبم افتضاح است .البته همیشه افتضاح است اما این ماه بدتر ، راستش یک هزینه پیش بینی نشده بیشتر از نصف ماهیانه ام را بلعید و این وضع را بوجود اورد ، ان هم وقتی که نصف اولیه اش را خرج کرده بودم و این یعنی تا اخرماه هیچ پولی درکار نبود. نمی دانم برای شما هم پیش اماده یا نه، که پس اندازی نداشته باشید و فقط به درامدتان که زیاد هم نیست متکی باشید .
راستش این خیلی ترسناک است هرچند باز جای شکرش باقی است که اینجا هم بیمه درمانی دارید و هم سرپناه ..ولو کوچک ... و این یعنی خیالتان از بیماری و بی خانمانی راحت است اما خب برای بقیه چیزها باید خرج کنید و وقتی مثل این ماه یک خرج ناخواسته داشته باشید اوضاعتان کمی بهم میریزد .ناگهان انگار گرما، مغز منجمد شده ام را بکار اندازد یاد یک دوست افتادم . البته نه برای پول قرض کردن که از اینکار نفرت دارم بلکه برای کار . یلدا یک دوست بود که شرایطش تقریبا مثل خودم بود با این فرق که او اجازه کار داشت و من نه ...
میدانستم قبلا پرستار بچه بوده پس سراغش رفتم که به قهوه ای میهمانم کرد و یکساعت تمام از کارکردن غیرقانونی ترساندم که البته راست هم می گفت ..برای چند ساعت کاردر هفته که انهم شاید گیر بیاید یا نه ، نمی ارزید همه چیز را بخطر بیاندازم . یک ان در ان بار کذایی احساس کردم بدبخت ترین ادم روی زمینم . یلدا سیگارش را خاموش کرد و بلندشد که برود به شوخی یا جدی گفت این شبا سفارت شام میدن ، محرمه ... تو ام خودتُ بنداز اونجا و خدافظی کرد و رفت
سفارت ایران سالها پیش خانه ای بزرگ در یکی از مناطق اعیان نشین پاریس خرید و انجا را تبدیل به حسینه کرد که مراسم مذهبی را انجا برگزار میکرد ....
راستش انشب نرفتم اما شب دوم یخچال خالی و شکم گرسنه و داشتن کارت مترو وسوسه ام کرد به رفتن ...که رفتم .....رفتم در حالیکه از اینکارم دلخور بودم ، نه بخاطر مسایل سیاسی و نه حتی بخاطر مسایل مذهبی ... که از خودم بدم می امد که فقط برای شام خوردن جایی بروم ....اما زندگی خیلی وقت ها ادم را به کارهایی وامیدارد که بسا دوست ندارد اما ناچار به انجام انست .... و من ناچار بودم
دو تا مترو عوض کردم و یک ربع پیاده رفتم تا بالاخره رسیدم . در تمام طول راه صدبار خواستم برگردم که برنگشتم . وقتی رسیدم چراغ ها را خاموش کرده بودند و یکی داشت روضه میخواند . کورمال کورمال یک جایی نزدیک ورودی پیدا کردم و نشستم ، نمی دانم چرا، اما گریه امانم نداد ،دلیل زیادی برای گریه کردن داشتم اما سابقه نداشت تا حالا که در جایی جز تنهایی خودم گریه کرده باشم ، اما آن شب همه چیز فرق داشت . چراغ ها که روشن شد دیدم سرو شکل من میان ان تیپ از ادمها خیلی انگشت نما بود ، داشتم از خجالت می مردم ، حس میکردم همه میدانند من برای چی انجا هستم . سفره انداختند و همه مشغول خوردن بودند اما نمی دانم چرا ، هرکاری کردم نمی توانستم باخودم کنار بیایم که آن غذا را بخورم . حس میکردم این غذا سهم من نیست ، دوباره گریه ام گرفته بود پس بدون اینکه توجه کسی را جلب کنم ارام پاشدم و بیرون رفتم. هرچند گرسنه بودم اما شاد بودم. انگار بار سنگینی از روی دو شم برداشته شده بود .
سرم را روبه آسمان گرفتم و به او لبخندی زدم و راه مترو را در پیش گرفتم دیگر سردم نبود ، گونه هایم را به برف سپردم و سعی کردم خود را درخاطرات کودکی غرق کنم . نزدیکی های ایستگاه مترو یک ماشین در خیابان ایستاد و بوق زد و اشاره کرد . متعجب و ترسان در پیاده رو ایستادم که دوباره بوق زد . یک خانم پیاده شد و به سمتم امد و گفت : شما غذاتون رو جا گذاشتید .....گفتم نه مرسی ..این غذا مال من نبود ....گفت چرا .این غذای شماست ...فقط مال شما ...من میدونم و پلاستیکی را بدستم داد و گفت : میخوای برسونمت ؟ گفتم : نه ممنون با مترو میرم.... و با دست بسمت ایستگاه اشاره کردم گفت : پس حتما برو خونه و غذات رو بخور ...این غذا فقط مال توست ... و سوار ماشین شد و رفت . نگاهی درون پلاستیک کردم و دیدم یک ظرف یکبارمصرف و یک پاکت درونش بود، درون پاکت یک اسکناس 500پانصد یورویی بنفش و یک کاغذ بود که معلوم بود خیلی تند نوشته شده :
*سالها پیش وقتی من هم نتوانستم غذایی را که فکر میکردم حق من نیست ، بخورم ، یک مرد، ظرفی غذا و سه هزار فرانک پول به من بخشید . پولی که زندگی من که یک دختر تنها در دیار غربت بودم را نجات داد. ان مرد از من خواست هرزمان که توانستم این پول را به یکی مثل آن روز خودم ببخشم و اینگونه قرضش را ادا کنم . پس تو به من مقروض نیستی *
پی نوشت : این داستان برای من در سال 2003 اتفاق افتاده بود. نمی خواهم اسم معجزه را روی این اتفاق بگذارم اما این عجیب ترین و در عین حال زیباترین اتفاق زندگی من تا امروز بوده است .
و امروز من ان قرض را به یکی مثل انروزهای خودم ادا کردم ،و امروز برف می بارید
نظرات ()



عشقی که تو از آن هیچ نمی دانی
نویسنده: میترا لبافی - ۱۳٩٠/٩/۱٧

این شعر ،ترانه ای  عاشقانه از ماساری است

 

می گویند شعر خوب ، شعری است که منبع الهام باشد .متن به قدری خوب بود که تصمیم گرفتم آن را ترجمه کنم .و حالا آن را  به یگانه خواهر دانشمندم که همیشه مشوقم بوده ، تقدیم می کنم .

مهتای عزیزم....که ماساری را دوست دارد.

و تقدیم میکنم..به همه کسانی که دل پاکی دارند و  وسیع و تنها و سر به زیر و سخت زندگی می کنند و عشق و ایمان و شرم  و نجابت و وفاداری را باور دارند و می د انند که زندگی راه خودش را باز خواهد کرد.

 این ترانه سروده جان لنونJohn Lennon است که ماساری آن را خوانده است ...

 

دانلود همین آهنگ

 من دیگر رو به پایانم ..


ای آنکه خوب نمی شناسمت     

                               دوستت می دارم

زمان می گذرد

و  من هنوز منتظرم که بدانی

                تو دور می شوی و مرا نمی بینی ...

                                            عشق واقعی این است

                                                           عشقی که تو از آن هیچ نمی دانی...

 

  im going out of my mind)
and even though i dont really know you(you)
and plus im feeling im running out of time
im waiting for the moment i can show you(show you)
and baby girl i want u to know, im watching you go ,im watching you pass me by

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



مطالب قدیمی تر »