كوچه خوشبخت

امروز، همانطور که خبر تایپ می کردم کمی خودم را سرزنش کردم که کاش، به جای این همه سال خبر تایپ کردن ، کمی هم برای دل خودم نوشته بودم .  برای همین ، شب که به خانه آمدم این داستان را نوشتم:

کتاب سارا

میترالبافی . 13 بهمن 88

امین و سارا، خواهر و برادر دو قلو بودند. امین چشمانش آبی بود و سارا هم چشمانش آبی بود . امین موهای طلایی داشت و سارا هم موهایش طلایی بود. امین موهایش کوتاه بود ، اما سارا موهایش بلند بود.

هروقت ، مادر بزرگ ، امین وسارا را می دید می گفت:" الهی به قربانتان بروم. همیشه آرزویم این بود که خدا به من ، یک نوه پسر کاکل زری و یک نوه دختر گیس مروارید بدهد.خدا را شکر می کنم که آرزویم برآورده شد."

امین و سارا پنج سال داشتند . آنها  خیلی شبیه هم بودند اما فرق هایی هم داشتند .

امین همیشه از توپ بازی و سروصدا خوشش می آمد اما سارا ، دختر ساکتی بود و دوست داشت یک گوشه بنشیند و نقاشی کند .

اتفاقا نقاشی هایش خیلی هم قشنگ بودند. سارا هرکسی را که به خانه شان می آمد نقاشی می کرد .

روزی،خاله شکوفه به خانه شان آمد .

 هوا سرد بود و خاله شکوفه ، یک شالگردن بزرگ،  دور سرش پیچیده بود . سارا ، به محض اینکه خاله آمد جلو دوید و سلام کرد و بعد از اینکه خاله شکوفه ،او را بوسید ،رفت یک گوشه نشست و دفتر نقاشی اش را برداشت و خاله را نقاشی کرد .

چند دقیقه بعد، نقاشی را به خاله نشان داد. خاله شکوفه ، مثل همیشه بلند بلند خندید و گفت :" این منم؟ خب بگو ببینم این دفعه مرا چطور کشیده ای؟ این چیه دور سرم ؟"

سارا گفت:" این شالگردن تان است . این کیف دستی تان است . این هم کفش قرمزتان است."

خاله شکوفه با تعجب گفت:" اما من که کفش قرمز ندارم!"

امین که داشت تلویزیون تماشا می کرد و صدایش را هم بلند کرده بود گفت:" مگر نمیدانید سارا همه چیز را از خودش در می آورد؟"

سارا گفت:" اصلا اینطور نیست . من می خواستم خاله شکوفه یک کفش قرمز بخرد . برای اینکه فکر می کنم خیلی به او         می آید. ."

خاله خنده ای کرد و در کیفش را باز کرد و گفت:" حالا که انقدر دختر خوبی هستی ! من یک کتاب قشنگ به تو هدیه می دهم ."

بعد کتاب را به سارا داد . هنوز کتاب ، به دست سارا نرسیده بود که امین ، کتاب را قاپ زد و گفت:" پس من چی ؟" و دور اتاق ، شروع به دویدن کرد.

کتاب، در دستان امین بود و سارا با نگرانی کتاب را نگاه می کرد . هرلحظه ممکن بود کتاب پاره شود . امین خیلی بی توجه و شیطان بود . برگهای کتاب ، باز شده بود.سارا فریاد زد :" بده به من . بده به من . کتابم را بده ."

ولی امین توجهی نکرد و همان طور دوید . سارا هم دوان دوان  دنبالش رفت . مادر از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:" چه خبراست؟انقدر سروصدا نکنید .انقدر پا نکوبید. الان همسایه پائینی شاکی می شود ."

اما بچه ها توجهی نداشتند . ناگهان خاله شکوفه گفت :"آخ !آخ! آخ !آخ!"

سارا ایستاد. امین هم از صدای خاله ترسید و ایستاد. سارا گفت:" خاله چی شده ؟"

خاله گفت :" همین الان یک زنبور پای مرا نیش زد  !"

امین گفت :"چی ؟ چه کسی این کار را کرد .؟"

خاله شکوفه گفت:"زنبور! امین تو کاری کردی که زنبور آمد اینجا و مرا نیش زد . چقدر پایم درد می کند ."

امین گفت :" من ؟"

خاله شکوفه گفت :" بله ! کتاب را بیاور تا بهت بگویم . همانجا توی دستان تو یک عالمه زنبور است خودت خبر نداری."

امین  تا آن روز یک کتاب را درست و حسابی دستش نگرفته بود و اصلا عادت نداشت به کتابها نگاه کند ،اما وقتی خاله گفت لای کتاب یک عالم زنبور است، کتاب را پایین آورد و خیلی آرام صفحه هایش را ورق زد . اما نتوانست چیزی پیدا کند. شاید هم زنبورها ، آن لحظه در  صفحات کتاب ، پنهان شده بودند .امین ترسید و کتاب را به خاله شکوفه داد . خاله شکوفه ، سارا را صدا کرد و امین را در آغوش گرفت و گفت:" با اینکه خیلی پایم درد می کند اما الان به تو می گویم که چطور این زنبور مرا نیش زد ."

بعد کتاب را باز کرد و عکس های کتاب را به بچه ها نشان داد .خاله راست می گفت ، کتاب پر از زنبور عسل بود . اما نه زنبور عسل واقعی، بلکه عکسهای زنبور در کتاب نقاشی شده بود.

 خاله شکوفه به بچه ها گفت که این زنبورها در کندو زندگی می کنند و همه آنها خیلی بازیگوش هستند .

سارا ، تازه متوجه منظور خاله شکوفه شد . خاله شکوفه ، کاری کرده بود که امین به کتاب علاقمند شود و کتاب ، را دوست داشته باشد.

امین گفت :" خاله این زنبورها واقعا توی این کتاب هستند؟"

خاله شکوفه لبخندی زد و در حالی که به سارا چشمک می زد گفت:" نه نیستند اما اگر دوست داشته باشی درباره آنها بدانی من این کتاب را برایت میخوانم.اینجا فقط عکس زنبورها را می توانی ببینی  ."

امین پرسید :" پس چطور شما را نیش زدند؟"

خاله گفت:" کسی مرا نیش نزد ، تو به صدای کسی توجه نمیکردی و من مجبور شدم تو را به این صورت صدا کنم . حالا دوست داری کتاب را بخوانم ؟ نزدیک بود این کتاب زیبا را پاره کنی ."

امین که فهمیده بود کار خوبی نکرده است ، از خجالت سرش را پائین انداخت و گفت :" من فکر نمیکردم این کتاب انقدر  قشنگ  باشد ."

خاله شکوفه گفت :" اشکال ندارد امین جان ، حالا من کتاب را برایت می خوانم . می دانم  به این کتاب علاقمند خواهی شد . "

بعد ، خاله شکوفه شروع به خواندن کرد:" اسم این کتاب هست ( زنبورهای عسل)یکی بود ، یکی نبود در جنگلی دور افتاده ، کندویی بود که در آن صدها زنبور، صدها که نه هزاران زنبور زندگی می کردند ..."

همانطور که خاله شکوفه ، کتاب را می خواند، امین با اشتیاق گوش می کرد . امین هیچ وقت فکر نمی کرد انقدر داستان هایی که خاله و مادرش از روی کتاب می خوانند جالب باشد.سارا ه به داستان جدید که خاله خریده بود گوش کرد . سارا همیشه کتاب را دوست داشت. و از اینکه می دید امین هم از کتاب خوشش آمده است، خوشحال بود.

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ توسط میترا لبافی

خوشه منظور خوشه انگور نیست ...خوشه ، در اصل یک نوع طبقه بندی اقتصادی است(این را امروز در آسانسور ازیکی از همکارانم یادگرفتم)...خلاصه ، یک نوع طبقه بندی برای تعلق گرفتن یارانه است .

همه در وهله اول می پرسند:خوشه سه یعنی چی؟

 که خداروشکر به مدد توضیحات بسیار بسیار دقیق سایت تاکستان(ببخشید سایت مرکزآمار که جدیدا خوشه میدهد و دو روز دیگر لابد              می دوساله و معشوق پانزده ساله)...یک نفر هم معنی آن را نمیداند .

 همکار ما هم در آسانسور،وقتی برایم از داستان دهک ها واینها گفت که من باز هم خوب نفهمیدم معنی کلی را اینطور گفت که خوشه سه ای ها، مایه دارها هستند (یعنی ما و بیشتر شهروندان تهرانی)و خوشه دو ویک به ترتیب کمتر ... دارها ...و ندارها

نتیجه این شد که احتمالا بیشتر کارمندها سه هستند!

اما از این حرفها که بگذریم . اصل و اساس این طرح طبق مطالعات میدانی بنده به اینجا برمیگردد که ثروتمندها ، در مدتی بسیار طولانی از یارانه هایی برخوردار شده اند که در اصل باید به فقیرها تعلق می گرفت . یک اقتصاد دان امروز در رادیو می گفت ،این یارانه مثل حوضی بوده که یکی با استکان از آن آب برداشته و یکی با سطل . و در واقع این طور بوده که هرکه بامش بیش!یارانه اش بیشتر!

خوشه ها میخواهند این یارانه را طوری تقسیم کنند که ثروتمندها کمتر از آن فیض ببرند ...

کات .

این ها را همین جا داشته باشید ....

این طرح به نظر من دو اشکال فانتزی دارد اول اینکه شدیدا شبیه داستان رابین هود است و آن قصه ای که از ثروتمندها بگیریم و به فقیران بدهیم ...

و دو ...

اگر قرار است خوشه یکی ها را پیدا کنیم به نظرم بهترین راه این است که ببینیم چه کسانی به سایت مرکزآمار مراجعه نکرده اند ....چون آخه آدمهای مومن، کسی که در بشاگرد، سیستان بلوچستان و نگور است سایت را میداند با چه سینی می نویسند؟...ما که هنوز خودمان نمیدانیم خوشه چی چی هست و توی آسانسور باید سوال کنیم ...چظور میخواهیم حاشیه نشین ها را بکشانیم پای سایت و از این بند و بساطها ...

 

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٥ توسط میترا لبافی

١)این خبر را اول خواندم:

گردانندگان یک زیستگاه پرندگان در انگلیس پس از گذشت چهل سال دومین مورد طلاق بین قوهای ساکن در این تالاب را ثبت کردند.

واحد مرکزی خبر به نقل از بی بی سی گزارش داد، قوهای مهاجر هر سال همراه با جفت خود به تالاب های انگلیس باز می گردند اما امسال کارشناسان دنیای پرندگان متوجه شدند که یکی از قوها برای خود جفت تازه ای انتخاب و از جفت پیشین خود جدا شده است.

چهل سال پیش نیز یک مورد از طلاق بین قوهای مهاجر که برای گذراندن زمستان در این تالاب فرود می آیند ثبت شده بود. 

٢)بعد به طرز کاملا بی ربطی یاد داستان جوجه اردک زشت رو افتادم . همان اردکی که هیچ کسی تحویلش نمیگرفت اما بعد که بزرگ شد قویی شد زیبا که پوز زنی خوبی از اردکهای پرافاده شد .

٣)و به طرز کاملا بی ربط تری . این شعر حمیدی شیرازی را یادم آمد که البته اگر دروغ نباشد همه اش را یادم نبود و از اینترنت سرچ ( جستجو کردم) و برای خالی نبودن عریضه همه این هذیانها را یکجا در وبلاگ آورده ام :

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند که این مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش باز کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٤ توسط میترا لبافی

 کسی یا کسانی

                    چیزی یا چیزهایی در گذشته ات هست که به آنها تکیه کنی ...

 گرچه رژه برخاک پوک می رویم ....

اما این کوچه تا قبل از اینکه

بارها و بارها آسفالتش کنند

و لایه لایه ضخمیترشود

و ما را به خورشید نزدیک کند

 چنان که از شعاع سوزناک آن ذوب شویم...

                  رد پای کسی یا کسانی

                               چیزی یا چیزهایی را دارد

                                                  که تو را از حداقل ها دور می کردند

از جهالت کنارت می کشیدند

          و با هرچه عشق و رود و سرود

                        از شکاف های کهنه به نام میخواندند .......

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱ توسط میترا لبافی

***کتابهای فروغ فرخزاد جزو خط قرمزها نیست . اما ، همه اشعارش هم چاپ نمیشود.

         ادامه شعر: به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند

که یکشب او را باد

با خود برد ......

نوجوانی من اما ، همان کتاب دست دومی است که یک سرباز ،کنار آن یادداشت نوشته بود و کاغذهای کاهی اش ، بوی سیگار میداد.

اسم کتاب

عصیان بود

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۳٠ توسط میترا لبافی

برخی کتابها و فیلم های صرفا زنانه هستند که  در ادبیات و سینمای جهان جا باز کرده اند .

مثل آب برای شکلات ، یکی از این کتابهاست .

 من از این کتاب، تاثیرشخصی خاصی گرفته ام که تا ابد به یاد خواهم داشت.

بخصوص وقتهای آشپزی .

 علتش هم ساده است چون این کتاب، که یک رمان بسیار موفق و برجسته است  مثل  کتاب آشپزی نوشته شده .فصلهای آن، دقیقا شما را  یاد کتاب آشپزی می اندازد.

مواد لازم:گلپر،فلفل،نمک،مقداری سویا و غیره ...

اما دستورات آشپزی با زندگی زنان آمیخته است . اشتباه نکنید.کتاب،برای دست انداختن زنان نوشته نشده است . کتاب،به این موضوع میپردازد که زنان،برای تقسیم غمها و شادی ها و تنهایی هایشان به غذاپختن پناه میبرند.آشپزخانه این کتاب،نقطه پایان و آغاز زندگی زنان است . آنان در آشپزخانه می گریند..

و وقتی زنی می گرید ...اشک هایش با غذا چنان آمیخته می شو د که  غذا مزه خودش ر از دست میدهد و تمام مهمانها ...با خوردن غذای آمیخته به اشک  مسموم میشوند.

(این اتفاق در کتاب می افتد.)

و وقتی زنی عشق می ورزد ..محصول و دست پخت او تمام اهل خانه را هوایی می کند . و تاثیر جادویی غذا به قدری است که وقتی دست پخت زن عاشق از آشپزخانه بیرون می آید،یکی از اهل خانه با خوردن گل سرخ های مرموز ، راهی باغ و بستان ها می شود و چنان هوایی میشود که به دنبال عشق گمشده اش سوار بر اسب از خانه می گریزد...

مثل آب برای شکلات به ٣٠ زبان دنیا ترجمه شده و سه میلیون نسخه از آن فروش رفته است .کتاب، در سال ١٩٨٩ نوشته شده  ودر سال ١٩٩٢ فیلمی از آن ساخته شده است.

نام کتاب معنایی دوگانه دارد: نخست اشاره به دستور تهیه شکلات داغ (هات چاکلت) دارد که در مکزیک با آب و کاکائو تهیه می‌شود (نه با شیر). دوم، اصطلاحی در زبان اسپانیایی  است استعاره از "احساسات تند."

 

Alfonso Arau نام این فیلم است .

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ توسط میترا لبافی

معمولا از متن هایی که از جایی برمی دارند و در وبلاگ می گذارند زیاد خوشم نمی آید اما در این روزهای دلتنگی که در شرف تصمیم های بزرگ دنیای بزرگسالی هستم ، دلتنگی به سراغم آمده و این متن هم به دستم رسیده . با کمی تغییر، می آورم.اگر تقلیدی است ببخشید ...تقلید شاید بهترین تحسین است .

...............

کوچک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم

کاش مثل همان وقتها

قلبهایمان در چهره هایمان معلوم بود

و حرفهایمان در نگاهمان

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمیفهمد

سکوت ،بهتر از فریاد توخالی است

سکوتی را که یک نفر بفهمد .....بهتر از فریادی است که هیچ کسی نفهمد

دنیا راببین

بچه بودیم از آسمان باران می آمد

بزرگ شدیم از چشمهایمان می آید.

بچه بودیم همه چشم های خیسمان را میدیدند

بزرگ شدیم کسی نمی بیند

بچه بودیم توی جمع گریه می کردیم

بزرگ که شدیم توی خلوت

بچه بودیم همه رو ده تا دوست داشتیم

بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی

بعضی ها رو کم

و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم

بچه که بودیم اگر با کسی دعوامون می شد یک ساعت بعد یادمون می رفت

بزرگ که شدیم سالها به یادمان مانده و آشتی هم نمی کنیم

بچه که بودیم گاهی با یک تکه نخ سرگرم می شدیم

بزرگ که شدیم صدتا کلاف نخ هم سرمون رو گرم نمی کنه

بچه بودیم دوستی هامون تا نداشت

بزرگ شدیم همه دوستی هامون تا داره

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۱٧ توسط میترا لبافی

خوش به حال لاکپشت که لاک دارد.سخت است. سنگین است اما همیشه توی خودش است . مگر اینکه یک کفتار او را برگرداند و برشکمش پنجول بکشد.

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۱٤ توسط میترا لبافی

شاید بچه گانه به نظربرسد،اماراستش یک روز دلم خیلی گرفته بود ،این داستان را نوشتم .

جوجه تنها

 

میترالبافی

 

جوجه پریسا، زرد رنگ بود .

 پریسا ، برای جوجه اش ،  یک جعبه مقوایی درست کرده بود که او را در آن می گذاشت. جعبه جوجه ، درست شکل یک اتاق بود .

این جعبه یا همان اتاق ،پنجره داشت،درگاهی داشت و یک ظرف آب که هروقت جوجه تشنه  می شد سراغ آن می رفت.

پریسا همیشه به جوجه آب می داد،دانه می داد.

اما مدتی بود که جوجه بی حوصله شده بود و تاپریسا برایش آب می برد ،ظرف آب را پرت    می کرد.دانه ها را زیردست و پایش پخش می کرد و نمیخورد و مدام در جعبه مقوایی اش راه می رفت و بی تابی می کرد .



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۱٢ توسط میترا لبافی

اوایل تبلیغات انتخاباتی ، رقابتها قشنگ بود و رنگارنگ بود  اما بعد...ادبیات آن روز به روز به خاکی زد و بعد هم خشن و خشن و خشن تر شد و حالا از راه خانه تا منزل باید کلاهت را بچسبی که باد نبرد...

یکی در همین وبلاگ برایم نوشت : این افتخار نیست که ملت ایران غیرقابل پیش بینی باشند . و راست هم میگفت ، در عصری که ینگه دنیا آپولو هوا می کنند چرا باید برای تامین پول اختراعات واکتشافهای آنها ، ما بازیچه شویم ؟

دلم برای این کشور می سوزد و یاد آن حرف امام میافتم که وقتی همراه ساواکی ها به تهران می آمد در راه رو به سویی کردو گفت:" هرچه می کشیم، برای این نفت است."

و آن ساواکی گریه کرد.

......پ.ن

خیلی سیاسی نیستم اما این یادداشت را برای همه کسانی نوشتم که در کامنتهای خصوصی نوشته بودند  ازادبیات و سینما و حرفهای شخصی می گویم که حرف سیاسی نزنم..

این هم حرف من . نمیدانم چقدر تحمل دموکراسی هست چون بارها در همین وبلاگ ، کسانی که مدعی دموکراسی بودند ، تحمل آزادی عقیده من را نداشتند آن وقت چطور شعارش رامیدهند ...؟ بماند.

ارسال در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/٩ توسط میترا لبافی
قالب وبلاگ